دلنوشته ای از یک دانشجو

پنجمین سال متوالی است  که در لامرد به سر می برم . قبل از آن تنها برداشتم ، نقشه ایرانی بود که این شهر را در جنوبی ترین بند دلش جای داده بود . وقتی نگاه می کردم از این همه سرزمین نقطه ای را می دیدم که سالهاست دراز به دراز افتاده بود وسط گرما و از این همه زندگی دلش به آفتابی خوش بود که ۵ یا ۶ غروب می کرد .

از ورودی شهر گرفته تا سر در دانشگاه پیام نورش ناامیدی بود که تزریق آمدنم می کرد . در ابتدای ورودم ۳ ماه آزگار خودم را حبس کردم تا شاید بهانه ای را برای سازگاری ام با شهری که منتخبش کرده بودم بیابم … اما چیزی سازگار نشد … هیچوقت …

دلنوشته ای از یک دانشجو

دلنوشته ای از یک دانشجو

تنها عادت کرده بودم به پرت و پلای موتورهایی که لذت زندگیشان ناسزا گفتن و ترساندن عابران پیاده غریبی بود که حالا پشیمان ترین آدم های روی زمین بودند .

 شاید …

۵ سال گذشته است و تنها چند ساختمان به ساختمان های لامرد اضافه شده است و چندین مسجد به مسجدهایش … و هنوز برای رسیدن به خانه باید ساعتها منتظر ماشینی ماند که هرگز نمی رسد و آفتابی که هر روز گرم تر می شود .

تنها چیزی که هر سال پرشور تر از سال قبل به چشم می خورد عاشورای حسینی است … حسینی که احترام به انسانیت و ارزش گذاری به همنوع را درس می داد تا بازی کردن سریال کهنه گریه و زاری را . هیچکس منکر زیبایی های شیعه و اسلام نمی تواند باشد اما احترام به مسافری که انگشت اشاره اش را به سمت شهر شما نشانه رفته است چیزی غیر عادی به نظر نمی رسد همچنان که گفته اند «میهمان حبیب خداست» .

پیرمردی را می شناسم که آهی در بساط ندارد و دختری ،که چشم هایش شده تا راه را از بیراهه گم نکند در میان ازدحام پولهایی که …

از خودم بدم می آید …

 از انتخابم …

شرمنده ام که پرشورترین سالهای زندگیم را جایی گذرانده ام که به شدت جهان سومی بودند .

 از خودم بدم می آید …

از انتخابم …

از دانشگاهی که آمده ام تا آزادی اندیشه را بچشم و لذت بزرگ بودن را بچشم  بی آنکه بدانم اساتیدم هیچ چراغی در دست ندارند تا به فردایی روشن فکر کنیم .

طبق برنامه ای که در دانشگاه در پیش گرفت تمام اساتید دانشگاه را بومی کردند بی آنکه بدانند هدف از دانشگاه آموزش علم و شعور است نه اشتغال زایی دانش آموختگان بومی … بگذریم …

با اینکه کمی احساس شرم می کنم بابت حرفهای کمی یک طرفه ام اما خوشحالم در این شهری که تا توانست به دلخوری هایم اضافه کرد با کسانی آشنا شوم که شاید برای همیشه با من بمانند و دوستانی که در بین این همه نا ملایمات موجود حکم قرص های مسکنی را داشتند که افاقه می کردند با صبری که از خودم سراغ داشتم … چیزهایی را به زندگیم آزمودند که لحظات ناب آینده را ورق خواهند زد بی تردید .

این مطالب می تواند در مورد هر شهری صدق کند و من باب اشاره بود و تلنگری که شاید اندکی ما را روشن کند .

امید است گام هایمان را طوری برداریم که وجدانمان در آرامش کامل به حیات خود ادامه دهد …

٪ نظرات

افزودن یک نظر

راه اندازی شده توسط همیار وردپرس